داستان :: فرامرز میرشکار مبارکه

فرامرز میرشکار مبارکه

نویسنده،شاعر،مدرس تفسیرقرآن کریم،کارشناس ارشدمدیریت اموزشی

فرامرز میرشکار مبارکه

نویسنده،شاعر،مدرس تفسیرقرآن کریم،کارشناس ارشدمدیریت اموزشی

۱۱ مطلب با موضوع «داستان» ثبت شده است

حکیم بزرگی در صحرایی روی شن ها نشسته و در حال مراقبه بود...

مردی به او نزدیک شد و گفت: مرا به شاگردی بپذیر!

حکیم با انگشت خطی راست بر روی شن کشید و گفت: کوتاهش کن!

مرد با کف دست نصف خط را پاک کرد.

حکیم گفت: برو یک سال بعد بیا!

یک سال بعد باز حکیم خطی کشید و گفت: کوتاهش کن!

مرد این بار نصف خط را با کف دست و آرنج پوشاند.

حکیم نپذیرفت و گفت: برو یک سال بعد بیا!

سال بعد باز حکیم خطی روی شن کشید و از مرد خواست آن را کوتاه کند. مرد این بار گفت: نمی دانم!

و از حکیم خواهش کرد تا پاسخ را بگوید.

حکیم، خطی بلند کنار آن خط کشید و گفت: حالا کوتاه شد!

این حکایت،  یکی از رموز فرهنگ ژاپنی ها را در مسیر پیشرفت نشان می دهد: نیازی به دشمنی و درگیری با دیگران نیست. با رشد و پیشرفت تو،  دیگران خود به خود شکست می خورند. به دیگران کاری نداشته باش؛ کار خودت را بکن

دوستی می گفت:
به سمیناری دعوت شدم که در ورودی, به هر یک از مدعوین بادکنکی می دادند!
سخنران بعد ازخوشامدگویی از حاضرین که ۵۰نفر بودند,تقاضا کرد با ماژیک اسم خود را روی بادکنک نوشته و آن را در اطاقی که سمت راست سالن بود بگذارند و خود در سمت چپ جمع شوند.
سپس از آنها خواست ظرف ۵دقیقه به اطاق بادکنکها رفته و بادکنک نام خود رابیاورد.
من به همراه سایرین دیوانه وار, به جستجو پرداختیم,همدیگر را هل می دادیم و زمین می خوردیم و هرج و مرجی به راه افتاده بود,تماشایی...
مهلت ۵دقیقه با۵دقیقه اضافی به پایان رسید,اما هیچکس نتوانست بادکنک خود را بیابد.
این بار سخنران,همگان را به آرامش دعوت و پیشنهاد کرد,هرکس بادکنکی رابردارد و آن را به صاحبش بدهد!بدین ترتیب کمتر از ۵دقیقه همه به بادکنک خود دست یافتند.
سخنران ادامه داد:
این اتفاقی است که هر روز در زندگی ما می افتد,دیوانه وار در جستجوی سعادت خویش به این سو و آن سو چنگ می اندازیم و نمی دانیم:
***سعادت ما در سعادت و مسرت دیگران است***
به یک دست سعادت آنها را بدهید و سعادت خود را از دست دیگر بگیرید...
و آیا...هدف از خلقت انسان,چیزی جز این بوده است؟؟؟؟؟؟؟؟

وقتی آقای رجایی به دستور امام در ریاست جمهوری مستقر شدند و خانواده‌شان هم با وسایل مختصری چند روزی آنجا بودند یک روز که مهمان ایشان بودیم پیش خودم گفتم لابد در اینجا ایشان مجبور است از ظروف و وسایل بهتری استفاده کند ولی وقتی برای ما در همان استکانهای سابق و معمولی منزلشان چای آوردند تعجب کرده و با شوخی به او گفتم دایی جان مثل اینکه اینجا ریاست جمهوری است این استکانها چیه؟! ایشان گفت اگر شما مهمان رجایی هستید کتری و سماور و استکان نعلبکی او همین است ولی اگر مهمان ریاست جمهوری هستید بحث چیز دیگری است ما در ریاست جمهوری همه چیز داریم.

پس از وزیر شدن روزی شهید رجایی یکی از دوستان خود را دعوت می‌کند که به خانه او بیاید و از او می‌خواهد لباس گرم بپوشد چون بخاریشان خراب است دوستش پیشنهاد می‌کند کسی بیاید آن را درست کند؛ولی مرحوم رجایی قبول نمی‌کند.

یک روز آقای رجایی تلفن کرد و پیشنهاد مسئولیتی را به من داشت که عذر خواستم. بار دیگر تلفن زد و خیلی محکم گفت عباس جمعه منزل من می‌آیی و پالتوی خودت را هم می‌آوری که دوباره با هم صحبت کنیم گفتم برای چه با خودم پالتو بیاورم؟ 
گفت: زمستان است و منزل من هم خیلی سرد است و چون در منزل بخاری نداریم ممکن است اذیت بشوی و سرما بخوری! گفتم مگر بخاری منزل شما چه شده؟ گفت لوله بخاری داخل شیروانی ما خراب شده و من هم هنوز فرصت نکرده‌ام که داخل شیروانی بروم و آن را درست کنم به ایشان گفتم به آقانعمت (که مستخدم مدرسه کمال بود و این کارها را می‌کرد(1)بگویم که بیاید و آن را تعمیر کند؟
گفت: نه لازم نیست الآن پیش خودش می‌گوید حالا آقای رجایی چون وزیر شده کارش به جایی رسیده که از من می‌‌خواهد بروم لوله بخاری منزلش را درست کنم و ادامه داد نه این کار خودم است و یک روز باید این فرصت را پیدا کنم و بروم آن را درست کنم.
عباس صاحب‌زمانی

زمانی که آقای رجایی وزیر آموزش و پرورش بود یک روز که به در منزل ایشان مراجعه کردم تا به دعوتی که کرده بودند به اتفاق همدیگر در یک راه‌پیمایی شرکت کنیم صبح که به کوچه ایشان وارد شدم دیدم آفتابه و جارویی در دست گرفته و درب منزل خود و حتی منزل چند همسایه روبرو و اطراف منزلش را هم آب و جارو می‌کند و آشغالهایی را هم که در کوچه ریخته شده بود با دستش بر‌می‌دارد و در سطل آشغالی که آورده بود می‌ریزد.
2. در دوران نخست‌وزیری آقای رجایی یک روز صبح زود که از کوچه‌ای که منزلشان در آن قرار دارد وارد می‌شدم دیدم منتظر ماشینی است که بیاید و او را ببرد و از فرصت استفاده کرده و جلوی منزلش را آب و جارو می‌کند. بعد از سلام و احوالپرسی دیدم که ایشان حتی جلوی منزل همسایه را هم جارو می‌کند.

هرمز طاوسی مهیاری- حسین امیر مؤید


عابدی بود که همه عمرش را به عبادت پرداخته بود. روزی عده‌ای نزد او آمده و گفتند: در فلان ‌جا گروهی هستند که درختی را به ‌جای خدا می‌پرستند. عابد خشمگین شد و تبر خود را برداشت و برای قطع کردن آن درخت به راه افتاد. در بین راه شیطان با او دیدار کرد و گفت: ای شیخ، کجا می‌روی؟ گفت: می‌خواهم این درخت را قطع کنم. شیطان گفت: تو مشغول عبادت خودت باش و اگر مشغول به این‌گونه امور نشوی به نفع توست. عابد گفت: این کار هم جزو عبادات من است. شیطان گفت: من نمی‌گذارم تو آن را قطع کنی. عابد با او درگیر شد و او را بر زمین زده و روی سینه‌اش نشست. شیطان به او گفت: مرا رها کن تا سخنی به تو بگویم. عابد او را رها کرد، شیطان گفت: خداوند را پیغمبرانی است که اگر بخواهد به آنها دستور می‌دهد تا درخت را قطع کنند. عابد گفت: من حتماً باید درخت را قطع کنم. بار دیگر درگیر شدند.  شیطان زمین خورده و عابد روی سینه‌اش نشست. شیطان گفت: بیا با هم معامله‌ای بکنیم تا مشکل ما حل شود. عابد گفت: آن معامله چیست؟ شیطان گفت: مرا رها کن تا بگویم. چون عابد او را رها کرد، گفت: تو مرد تهی‌دستی هستی و نیازمند کمک مردم، حتماً دوست داری به نیازمندان و همسایگانت کمک کنی، ولی نمی‌توانی؟ عابد گفت: درست است. شیطان گفت: اگر تو از اینجا به خانه‌ات بازگشته و از این کار صرف‌نظر کنی، من در عوض هر شب دو دینار زیر سرت می‌گذارم که با آن هم زندگی خودت را بگذرانی و هم به وسیله آن صدقه بدهی. این کار برای تو و مسلمین از قطع‌کردن آن درخت نافع‌تر است؛ زیرا ممکن است درخت دیگری به جای آن درخت بکارند و قطع آن درخت زیانی به آنها نمی‌رساند. عابد اندیشید و با خود گفت: او راست می‌گوید؛ زیرا من پیامبر نیستم تا مأمور به قطع آن باشم و...بالاخره تعهد از شیطان گرفت تا به قول خود عمل کند و به سوی خانه‌اش بازگشت. صبح که شد دو دینار در کنار سر خود یافت. تا سه روز این کار انجام شد، ولی از آن روز به بعد دیگر پولی در آنجا گذاشته نشد. عابد از این وضع عصبانی شد. تبر خود را برداشت و حرکت کرد. در بین راه شیطان با او برخورد کرد و گفت: کجا می‌روی؟ گفت: می‌روم آن درخت را قطع کنم. شیطان گفت: دروغ می‌گویی، تو قدرت قطع آن را نداری. عابد با او درگیر شد، ولی این‌بار شیطان او را بر زمین انداخته و روی سینه‌اش نشست. گفت: یا از این امر صرف‌نظر کن یا تو را می‌کشم؟ عابد که دید توان برابری با او را ندارد، گفت: من از این کار صرف‌نظر می‌کنم، ولی بگو چرا در بار اول من تو را شکست دادم و این بار تو بر من پیروز شدی؟ شیطان گفت: در مرتبه اول خشم تو برای خدا بود و نیت الهی داشتی و خدا مرا مسخر تو قرار داد. این بار خشم تو برای امری دنیوی بود، از‌این‌رو کمکی از سوی خدا به تو نشد.

وقتی از تلویزیون می‌خواستند بیایند و از نزدیک تصویر منزل و زندگی ساده‌ دائی‌ام را فیلمبرداری کنند و به مردم نشان بدهند ایشان به آنها گفته بود من از مردم کشورم خجالت می‌کشم که بعضی از آنها سرپناهی ندارند و بخاطر یک منزل کوچک در عذاب هستند و آن وقت شما می‌خواهید خانه مرا به آنها نشان بدهید. بعد گفته بود نمی‌دانم چه لزومی دارد که این کار را بکنید چون مردمی که این فیلم را می‌بینند از دو سه دسته بیرون نیستند یا مرا می‌شناسند که قبول می‌کنند آنها حتی اگر زبانی هم از کسی وضع زندگی مرا بشنوند می‌پذیرند و یا مرا نمی‌شناسند و قبول ندارند که هر چقدر شما از این فیلمها به آنها نشان بدهید باورشان نمی‌شود و خواهند گفت این یکشب رفته منزل یکی از پاسدارهایش تا این فیلم را از او بگیرند!

راوی: یوسف صباغان

ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩﻯ ، ﺯﻧﻰ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ !

ﻣﺮﺩ ، ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺯﻥ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ، ﺷﻤﺎ ﻫﺮ

ﺭﻭﺯ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ؟

ﺯﻥ : ﺑﻠﻪ !

ﻣﺮﺩ : ﺭﻭﺯﯼ ﭼﻨﺪ ﭘﺎﮐﺖ؟

ﺯﻥ : ﺳﻪ ﭘﺎﮐﺖ !

ﻣﺮﺩ : ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ؟ !

ﺯﻥ : 10 ﺳﺎﻝ !

ﻣﺮﺩ : ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﺐ، ﺍﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﭘﺎﮐﺖ ﺳﻪ ﻫﺰﺍﺭ

ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﯾﺪ ﻭ ﺭﻭﺯﯼ ﺳﻪ ﭘﺎﮐﺖ ﺑﺨﺮﯾﺪ ﻣﯿﺸﻮﺩ

ﺭﻭﺯﺍﻧﻪ ﻧﻪ ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﺎﻥ، ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻩ ﺳﺎﻝ ﺁﻥ ﺭﺍ

ﭘﺲ ﺍﻧﺪﺍﺯ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﺪ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺘﯿﺪ ﯾﮏ

ﻻﻣﺒﻮﺭﮔﯿﻨﯽ ﺑﺨﺮﯾﺪ “!

ﺯﻥ : ﺁﯾﺎ ﺷﻤﺎ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ؟

ﻣﺮﺩ : ﺧﯿﺮ !

ﺯﻥ : ﭘﺲ ﻻﻣﺒﻮﺭﮔﯿﻨﯽ ﺗﺎﻥ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟

ﻣﺮﺩ : ﺍﻭﻧﺎﻫﺎﺵ !

ﺯﻥ ﮐﻪ ﺩﯾﺪ ﺧﯿﻠﯽ ﺿﺎﯾﻊ ﺷﺪﻩ، ﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﻓﺤﺶ ﺩﺍﺩ ﻭ ﭘﺎﺷﺪ ﺭﻓﺖ ﯾﻪ ﺟﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﺑﮑﺸﻪ !!! ﻣﺮﺩ ﻧﯿﺰ ﻣﻮﺗﻮﺭ ﮔﺎﺯی ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﻻﻣﺒﻮﮔﯿﻨﻰ ﭘﺎﺭﮎ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺳﻮﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻗﻬﻮﻩ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﺳﻰ ﺳﮓ ﺩﺳﺖ ﺷﺘﺎﻓﺖ !!!


یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانی هوائی کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند.

برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: «مایلی با همدیگر بازی کنیم؟»

مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روی خودش کشید.

برنامه‌نویس دوباره گفت: «بازی سرگرم‌کننده‌ای است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم.»

خانمی یک طوطی سخنگو خرید. اما روز بعد آن را برگرداند و به صاحب مغازه گفت:« این پرنده صحبت نمی کند.» صاحب مغازه گفت: « آیا در قفسش آینه ای هست؟ طوطی ها عاشق آینه هستند، آن ها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند.» آن خانم یک آینه خرید و رفت.

مردی با دوچرخه به خط مرزی میرسد.او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد.مامور مرزی میپرسد : « در کیسه ها چه داری؟». او میگوید «شن» مامور او را از دوچرخه پیاده میکند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت میکند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمییابد. بنابراین به او اجازه عبور میدهد. هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا میشود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا... این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار میشود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمیشود. یک روز آن مامور در شهر او را میبیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او میگوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و میدانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد میکردی؟ قاچاقچی میگوید : دوچرخه!

دریافت سایرداستانها

->