ای دریغ از ما که بی باور شدیم

آنقدر ماندیم تا کافر شدیم

غنچه ها گل داده و پرپر شدند

وای ما کز ریشگی بی بر شدیم

نام باران سبزه زاران کرده شان

ما فقط از اشک حسرت تر شدیم

از در و دیوار حکمت می وزید

چشم دل بستیم و  کور و کر شدیم

جان شدند از شوق  جانان جملگی

ما زجان بگذشتگان پیکر شدیم

سنگهای کوچه هم گوهر شدند

ما طلا بودیم و خاکستر شدیم

بس که خود رایی به جان هامان نشست

عاقبت بی راه و بی رهبر شدیم

مصلحت هامان چنان شد پرسکوت

تا که همکار ستم گستر شدیم

از قلم هامان صدایی برنخاست

تا  که آخر هیمه ی اخگر شدیم

بی غزل آنقدر ماندیم ای شمین

 تا که بی دلدار و بی دلبر شدیم


فرامرز میرشکار1378