فرامرز میرشکار مبارکه

نویسنده و صاحب نظر فرهنگی، هنری ، اجتماعی

ای دریغ از ما که بی باور شدیم

  • ۹۴۱
 
ای دریغ از ما که بی باور شدیم
آنقدر ماندیم تا کافر شدیم
غنچه ها گل داده و پرپر شدند
وای ما کز ریشگی بی بر شدیم
نام باران سبزه زاران کرده شان
ما فقط از اشک حسرت تر شدیم
از در و دیوار حکمت می وزید
چشم دل بستیم و  کور و کر شدیم
جان شدند از شوق  جانان جملگی
ما زجان بگذشتگان پیکر شدیم
سنگهای کوچه هم گوهر شدند
ما طلا بودیم و خاکستر شدیم
بس که خود رایی به جان هامان نشست
عاقبت بی راه و بی رهبر شدیم
مصلحت هامان چنان شد پرسکوت
تا که همکار ستم گستر شدیم
از قلم هامان صدایی برنخاست
تا  که آخر هیمه ی اخگر شدیم
بی غزل آنقدر ماندیم ای شمین
 تا که بی دلدار و بی دلبر شدیم
 

فرامرز میرشکار1378

نظرات: (۰) هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.