جان منی چه غصه که دربرنبینمت

تاج منی چه شکوه که برسرنبینمت

باشی ویانباشی ازاین دل نمی روی

نزدمنی چه باک که دربرنبینمت

ازلطف گروفای تودیدم وگرجفا

القصه خواستی که مکرّر نبینمت

آئینه ام غبارزدای ای همیشه حسن

تا یک نفس به عمرمُکدّر نبینمت

بیدارمانده چشم به یادت تمام شب

ترسم که چشم بندم و دیگرنبینمت

هرچندروی تونرود یک دم ازنظر

راضی نباش این دم آخر نبینمت