باغ غم کز خودنهادی یادگاری

می کنم هردم بیادت آبیاری

 

اشک می ریزم ولی شادم که ازتست

تا ابد این چشمه ی جوشنده جاری

 

هرطرف رانده سپاه غم پی تو

پادشاه سرزمین بی قراری

 

ازقفس گیرم مرا آزاد کردند

درغمت تاکی بخواند این قناری

 

گیرم از پیش دوچشمانم رهیدی

ازخیالم نیستت راه فراری

 

میوه ی ممنوعه ی عشق است درجان

نیست مارا لحظه ای قانون مداری

 

دانه ی اشکی فشاندن بر دل خاک

چیست آدم را به جزاین کار وباری

 

می گریزم تا دگرچشمت نبینم

شیرم واز دست آهویت فراری

 

گیرم از هرچیز جزیادت کناره

تابه دستت آورم شاید کناری

 

آنچنان سوزیم باهم که بگویند

گوئیا پروانه باشمعست جاری

 

آه اگر آید سراغ کشتگانش

کوشهیدی که نگردد زنده... باری

 

تاسحرترسم نپاید شمع محفل

هستی اش رابرد این چشم انتظاری

 

گفت: رو دیوانه ای تو ...آه وصد آه

عاشقان دیوانه می گردند آری


فرامرزمیرشکارمبارکه(شمین)-95/3/13