فرامرز میرشکار مبارکه

نویسنده،شاعر،مدرس تفسیرقرآن کریم،کارشناس ارشدمدیریت اموزشی

فرامرز میرشکار مبارکه

نویسنده،شاعر،مدرس تفسیرقرآن کریم،کارشناس ارشدمدیریت اموزشی

۱۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حدیث دیگران» ثبت شده است

بروس دیویس (Bruce Davis) :

در قلمرو غیرمادی، زمان نیست، عجله و شتابی نیست، رسیدن و بازگشتن در کار نیست. بی‌زمانی هنگامی است که دقایق می‌توانند ساعت‌ها شوند. آنچه ابدیت به نظر می‌رسید ممکن است به ثانیه‌ها تبدیل شده باشد. با آگاهی‌ای چنین تام و تمام در هر لحظه، زمان دیگر وجود ندارد. با برگشتن به این دنیا همه چیز دایرمدار تقویم، قرارملاقات‌ها و جلسات می‌شود. مشغول گذراندن و هدر دادن زمان می‌شویم، گویی همیشه درحال انتظاریم، نه‌فقط نگران این هستیم که چقدر [بر سر یک قرار یا رفتن به سر کار] زود یا دیر رفته‌ایم، بلکه نگران این نیز هستیم که چقدر وقت کم یا زیاد داریم. در دنیای معنوی همه چیز حی و حاضر است، هیچ چیز غایب نیست. و به همین خاطر زندگی کامل‌تر است. دنیای معنوی به نحوی عجیب کامل است. همه‌ی پاسخ‌ها حاضرند و به نظر می‌رسد هرچه بخواهیم همان زمان به ما داده می‌شود. وقتی خدا چنین حاضر است، زمان، نیاز یا هر چیزی جز او چگونه می‌تواند وجود داشته باشد؟

تعداد زیادی از علماء و شخصیت‌های بزرگ اهل سنت که بدون تعصّب کتاب‌های شیعه را مطالعه کرده‌اند و اقوال علماء شیعه را دیده‌اند صراحت دارند بر اینکه شیعه معتقد به تحریف قرآن نیست .

آقای شیخ محمد ابو‌زهره ــ که از او به امام ابوزهره تعبیر می‌کنند و مصری است و همه طوائف اهل سنت او را قبول دارند در کتاب الامام الصادق، ص296 می‌گوید :

برادران شیعه ما هم با همه اختلاف سلیقه‌هائی که در فتاوا دارند نظرشان نسبت به قرآن همان نظری است که ما اهل سنت داریم .

آقای شیخ محمد غزالی ــ که از علماء بزرگ معاصر و پرآوازه اهل سنت است ایشان در کتاب دفاعٌ عن الحقیقة و الشریعه ، ص117 و در کتاب الشیعه فی المملکة السعودیة ، ج2 ، ص414 می‌گوید:

از بعضی از این وهابی‌ها در یک مجلسی علمی شنیدم که می‌گفت : شیعیان یک قرآنی دارند که نسبت به قرآنی که ما داریم برخی از آیات را ندارد و برخی از آیاتی هم دارند که ما نداریم . من به او گفتم : این قرآنی که می‌گوئید ، کجاست ؟ چطور قرآنی این چنینی در طول چهارده قرن نزد شیعه است ولی نه انسانی و نه جنّی تا به حال بر این قرآن اطلاع پیدا نکرده است ؟ چرا این افتراء را در میان مردم پخش می‌کنی ؟ چرا چنین افترائی بر شیعه و بر وحی قرآن مطرح می‌کنی ؟

دکتر علی عبدالواحد ــ عضو مجمع بین المللی علم الإجتماع ــ در کتاب المصدر بین الشیعة و اهل السنة ، ص35 می‌گوید :عقیده شیعه همان عقیده اهل سنت است که این قرآن همان قرآن نازل شده بر پیغمبر است.

 متاسفانه یکی از مفتیان عربستان سعودی به نام شیخ عبد‌الله بن جبریل ــ که شخصیت شماره دو عربستان است و جزو مفتیان تکفیری و افراطی وهابی است ــ در یک فتوی در کتاب اللؤلؤ المکّی من فتاوی شیخ بن‌جبریل ، ص39 می‌گوید :شیعیان به چهار دلیل از دیدگاه ما کافر هستند اول اینکه شیعه معتقد است دو ثلث قرآن حذف شده و قرآن موجود یک سوم قرآنی است که بر نبی مکرم نازل شده است . دوم اینکه اینها بر سنت پیغمبر اعتراض دارند ، سنت پیغمبر را قبول ندارند به روایات صحیح بخاری و مسلم عمل نمی‌کنند چون صحابه را کافر می‌دانند . دلیل سوم اینکه اینها اهل سنت را کافر و نجس می‌دانند و چهارم اینکه اینها دربارۀ اهل بیت غلو می‌کنند و به جای « یا الله » « یا علی » می‌گویند .که در عمل وبیان هر سه ادعای فوق اصلا وجود ندارد شیعه قائل به همین قرآن است ،سنت از منابع شیعه است، صحابه ای که منکر قرآن و سخن پیامبر ص نیستند کافر نیستند و توسل به ائمه نیز از باب جستن وسیله و دستور قرآن است که می فرماید:یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسِیلَةَ وَجَاهِدُوا فِی سَبِیلِهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ ﴿المائدة: ٣٥﴾ أُولَٰئِکَ الَّذِینَ یَدْعُونَ یَبْتَغُونَ إِلَىٰ رَبِّهِمُ الْوَسِیلَةَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ وَیَرْجُونَ رَحْمَتَهُ وَیَخَافُونَ عَذَابَهُ إِنَّ عَذَابَ رَبِّکَ کَانَ مَحْذُورًا ﴿الإسراء: ٥٧﴾


دکتر هانری کربن استاد فلسفه در دانشگاه سوربن فرانسه و رییس انجمن دوستی فرانسه و ایران:

بر این باور رسیده ام که حقایق و معارف اسلام از دریچه تشیع قابل فهم تر است و روی همین اصل من در غرب تلاش کرده ام که مذهب تشیع را آن طور که شناخته ام، معرفی کنم.

من به این عقیده رسیده ام که مذهب تشیع تنها مذهبی است که رابطه بشر با هدایت الهی و پیوند انسان با خدا را، استوار نگه داشته و با مسئله «ولایت» این پیوستگی را استمرار می بخشد، چون در ادیان و مذاهب بر حق پیشین با درگذشت انبیاء، این ارتباط در عمل از بین رفته و فقط احکامی در رابطه با زندگی روزمره انسان از آنها به یادگار مانده است. ولی در اسلام شیعی، پیوند این حقیقت و معنویت بین انسان و خدا، استمرار می یابد و رشته اساسی وصل به حق، قطع نمی شود.

 

منبع: اینجا را کلیک کنید.

فهرست منابع:

اول: منابع فارسی (کتاب‌ها و مقالات)

1.          آراء مستشرقین پیرامون قرآن کریم، منیره خوشنودی

2.          آراء و افکار اسلام‌شناسان معاصر آلمانی، موسویان، حسین، دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی وزارت خارجه، تهران 1375.

3.          آفاق تفکر معنوی در اسلامی ایرانی، شایگان، داریوش، هانری کربن، ترجمه: باقر پرهام، نشر فروزان، تهران [بی‌تا]

4.          آفرینش و رستاخیز، کینو، شیناما، ترجمه: جلیل دوستخواه، امیرکبیر، تهران، 1356 ش.

5.          آیات شیطانی، سید احمد رفعت، ترجمه: عباسعلی براتی.

شیعیان، امیرالمؤمنین(ع) را امام اول خود و «واجب الاطاعه» می‌داند که توسط خداوند برای جانشینی پیامبر(ص) برگزیده شد و بارها توسط رسول خدا(ص) به مردم معرفی شد.

اما گاهی از جانب اهل سنت سؤال می‌شود که شیعیانی که امیرالمؤمنین(ع) را امام خود می‌دانند و معتقدند که رسول خدا(ص) ایشان را بارها به مردم معرفی کرد؛ آیا می‌توانند روایتی صحیح بیاورند که در آن رسول خدا(ص) امیرالمؤمنین(ع) را با لفظ «امام» خطاب کرده باشد. ما در این نوشتار ابتدا روایتی در همین زمینه از منابع اهل سنت نقل می‌کنیم و سپس به بررسی راویان آن می‌پردازیم.

«ابو نعیم اصفهانی» با سلسله سند خود از «عبدالله بن سعد» نقل می‌کند که رسول خدا(ص) فرمود: «هنگامی که در شب معراج به سدرة المنتهی رسیدم، خداوند به من درباره علی(ع) سه چیز وحی کرد: به راستی که او امام پرهیزگاران، بزرگ مسلمانان و جلودار روسفیدان به سوی بهشت سرشار از نعمت خداوند است».

بررسی سندی

یکی از راه‌های پی بردن به صحت یک روایت بررسی سندی آن است. در بررسی لازم است تا تمام روایان یک حدیث مورد بررسی قرار بگیرند تا معلوم شود که آن افراد راست‌گو هستند یا نه؟ ابو نعیم اصفهانی این روایت را با هشت واسطه از پیامبر اکرم(ص) نقل می‌کند؛ ما در این نوشتار با مراجعه به منابع رجالی اهل سنت به شرح حال این افراد نزد علمای رجال اهل سنت می‌پردازیم تا پس از روشن شدن وضعیت این راویان به درستی یا نادرستی این روایت حکم کنیم.

یکى دیگر از مسیحیان متاخر که قصیده در مدح حضرت على علیه السلام گفته است عبد المسیح انطاکى مصرى     مى ‏باشد ایشان قصیده ‏اى که 5595 بیت است در مدح اهل بیت گفته است، که موسم به قصیده علویه است، در اشعارش مى ‏گوید:

دلهاى نصارى هم به حب على شیفته شده است و بدوستى او سرود خوانى مى ‏کنند حتى اگر به دیرها و کشیش‏هاى مسیحى راه یابى خواهى دید که محبت على در دل آنها نشسته و به او عشق مى ‏ورزند. شما دلیران دیلم را بنگرید، وقتى در بحران جنگ فرو مى ‏روند مى ‏بینى همه به مرتضى پناه مى ‏برند و تصویر زیباى او را در شمشیرهاى خود نقش مى ‏کنند... »

الغدیرج3

در طول تاریخ اسلام از ملل دیگر افراد زیادى مثل وامق نصرانى در فضل اهل بیت ‏شعر سروده ‏اند و علاقه قلبى خود را نسبت‏ به اهل بیت اظهار داشته ‏اند، شاید براى ما تعجب باشد که چگونه یک فرد غیر مسلمان براى اهل بیت‏ شعر    مى‏ گوید و مدح مى ‏کند

جواب این سئوال را زینب ا اسحاق که خودش یک فرد مسیحى مى ‏باشد در قصیده خودش بیان کرده است. ایشان در قصیده ‏اى که مدح اهل بیت ‏سروده است (و علماء اهل سنت در کتب خود نقل کرده‏ اند) گوید:

 

یقولون ما بال النصارى تحبهم 

و اهل النهى من اعراب و اعاجم؟!

فقلت لهم انى لاحسب حبهم 

سرى فى قلوب الخلق حتى البهائم

برخى سئوال مى ‏کنند. براى چه مسیحیان و خردمندان عرب و عجم على و خاندانش را دوست دارند؟!

به آنها گفتم: من چنین مى ‏پندارم که محبت آنان در دل تمامى موجودات حتى حیوانات جاى گرفته است. الغدیرج3

یکى از غدیریه ‏های درمدح امیرالمومنین علی علیه السلام  متعلق به وامق نصرانى مى ‏باشد که از بزرگان و پیشوایان ارامنه در سده سوم هجرى مى ‏باشد، این شاعر در عین اینکه مسیحى است اشعار بسیار زیبائى در مدح اهل بیت علیهم السلام سروده است. در غدیریه ‏اش مى ‏گوید:

الیس بخم قد اقام محمد علیا

 باحضار الملاء فى المواسم.

فقال لهم: من کنت مولاه منکم

 فمولاکم بعدى على بن فاطم.

فقال الهى کن ولى ولیه

و عاد اعادیه على رغم راغم

 

مضمون اشعار این است: مگر محمد صلى الله علیهم و آله و سلم هنگام موسم حج در ملاء عمومى على را در میان جمعیت‏ بلند نکرد و به مردم گفت: هر کس که من مولاى او هستم، پس از من على پسر فاطمه (بنت اسد) مولاى اوست‏ سپس فرمود: خدایا دوستدار على را دوست‏بدار و با دشمنانش دشمن باش، هر چند موجب ناخشنودى دیگران باشد. الغدیرج3

غدیریه عمرو عاص به قصیده جلجلیه معروف است، عمرو عاص از طرف معاویه به حکمرانى مصر منصوب شد. وى از ارسال خراج (مالیات) مصر به شام که مرکز حکومت معاویه بود خوددارى مى ‏نمود
معاویه، نامه ‏اى به وى نوشته و ضمن سرزنش وى او را تهدید کرد، عمرو عاص در جواب معاویه نامه‏ اى به صورت شعر نوشت که به قصیده جلجلیه معروف شد، جلجل به معناى زنگوله است، مراد عمرو عاص این بود که اى معاویه فراموش نکن این من بودم که تو را به این منسب رساندم، اگر چنانچه سر به سر من گذارى، زنگوله را بدین گونه به صداى در مى ‏آورم و آبرویت را مى ‏برم، و بلائى را که بر سر مخالفین تو آوردم بر سر تو مى ‏آورم

این قصیده 66 بیت است، و در ضمن این قصیده عمرو عاص به حقایقى اقرار مى ‏کند که از آن جمله قضیه غدیر خم مى ‏باشد، ایشان به حقایقى اشاره کرده که هر مسلمان آزاده از خواندن آن متاثر خواهد شد. مضمون بعض ابیات قصیده از این قرار است

عمرو عاص گوید: اى معاویه، قضایا را فراموش نکن ... این من بودم که به مردم گفتم نمازشان بدون وجود تو قبول نمى ‏باشد، این من بودم که آنها را برانگیختم تا با سید اوصیا على علیه‏السلام به بهانه خون خواهى آن مرد احمق (عثمان) جنگ کنند (جنگ صفین)... و این من بودم که به لشکریانت ‏یاد دادم که هر گاه دیدید على علیه السلام همچون شیرى براى کشتن شما به سویتان مى ‏آید شلوارتان را دربیاورید و پشت‏ به او کنید، تا او به خاطر حیا از کشتن شما منصرف شود.(15) 

اى معاویه گفتگوى مرا با ابوموسى فراموش کرده ‏اى، فراموش کرده ‏اى که آن روز چگونه جامه خلافت را بر تو پوشاندم، ... اى معاویه این من بودم که بدون جنگ و دعوا تو را بر فراز منبر نشاندم، گرچه بخدا قسم لیاقت آن را نداشتى و ندارى ... اى پسر هند ما از روى نادانى تو را علیه على علیه السلام یارى نمودیم و على کسى بود که خدا او را به عنوان «نبا عظیم‏» یاد نموده است ... وقتى تو را بر سر مسلمین بالا بردیم به اسفل سافلین فرو افتادیم

... اى معاویه یادت هست که پیامبر مصطفى در مورد على چقدر سفارش مى ‏کرد، یادت هست که در غدیر خم به منبر رفت در حالى که دست على در دست او بود به امر خداوند گفت «اى مردم آیا من بر شما ولایت ندارم، همه گفتند بلى، آنگاه حضرت فرمود «پس هر کس که من مولا و ولى او هستم على نیز ولى اوست‏» یادت هست در آن روز پیامبر دعا کرد که خدایا دوستان على را دوست دار و دشمنان او را دشمن بدار ... در آن روز استاد تو (ابوبکر) دید دیگر گردنبند خلافت على پاره شدنى نیست، آمد و به على تبریک گفت ... اى معاویه ما جایمان در آتش در درک اسفل جهنم خواهد بود ... و در فرداى قیامت ‏خون عثمان ما را نجات نخواهد داد... فردا دشمن ما على مى ‏باشد که نزد خدا و رسولش عزیز است ... پس واى بر تو و واى بر من ... 

اى معاویه چه نسبتى مى ‏تواند میان تو و على باشد؟! ... على که چون ستاره آسمان است کجا تو که چون ریگى هستى کجا؟! ... اى معاویه آگاه باش که در گردن من زنگوله‏ اى است که اگر گردنم را تکان بدهم، زنگوله به صدا خواهد آمد.» 
«یقولون بافواههم ما لیس فى قلوبهم و الله اعلم بما یکتمون‏»(16) 

مرحوم علامه امینى این قصیده را در جلد دوم الغدیر از مصادر اهل سنة و شیعه نقل کرده است.

اما خود شعر بزبان عربى:

 

معاویه الحال التجهل                    و عن سبل الحق لا تعدل

 

کیست احتیالى فى جلق              على اهلها یوم لبس الحلى؟

 

و قد اقبلوا زمرا یهرعون               مها لیع کالبقر الجفل

 

و قولى لهم: یعباوا بالصلاه           بغیر وجودک لم تقبل

 

فولوا و لم یعباوا بالصلاه                        و رمت النفار الى القسطل

 

و لما عصیت امام الهدى              و فى جیشه کل مستفحل

 

ابالبقر الغکم اهل الشام              الهل التفى و الحجى ابتلى؟

 

فقلت: نعم قم فانى ارى             قتال المفضل بالا فضل

 

قبى حاردوا سید الاوصیا               بقولى: دم طل من نعثل

 

و کدت لهم آن اقاموا الرماح         علیها المصاحف فى القسطل

 

و عده تهم کشف سواتهم                      لرد الغضنفر المقبیل

 

فقام البغاه على حیدر                 و کفوا عن المشعل المصطلى

 

کیست محاوره الاشعرى                       و نحن على دومه الجندل

 

الین فیطمع فى جانبى                          و سهمین قد خاض فى المقتل

 

خلعت الخلافه من حیدر                کخلع النعال من الارجل

 

و البستها فیک بعد الایاس           کلبس الخواتیم بالنمل

 

و رقیتک المنبر المشمخر                       بلا حد سیف و لا منصل

 

و لو لم تکن انت من اهله             و رب المقام و لم تکمل

 

و سیرت جیش کفاق العراق                  کسیر الجنوب مع الشمال

 

و سیرت ذکرک فى الخافقین                 کسیر الحمیر مع المجمل

 

و جهلک بى یابن آکله ال              کبود لاعظم ما ابتلى

 

فلو لا موازرتى لم تطع                 و لو لا وجودى لم تقبل

 

و لو لاى کنت کمثل النساء            تعاف الخروج من المنزل

 

نصرناک من جهلنا یابن هند                   على النبا الاعظم الافضل

 

و حیث رفعناک فوق الروس                   نزلنا الى اسفل الاسفل

 

و کم قد سمعنا من المصطفى              و صایا مخصصه فى على

 

و فى یوم "خم" رقى منبرا          یبلغ و الرکب لم یرحل

 

و فى کفه کفه معلنا                   ینادى بامر العزیز العلى

 

انت بکم منکم فى النفوس           باولى؟         فقالوا: بلى فافعل

 

فانحله امر المومنین                         من الله مستخلف المنحل

 

و قال: فمن کنت مولى له           فهذا له الیوم نعم الولى

 

فوال موالیه یا ذالجلا                    ل وعاده معادى اخ المرسل

 

و لا تنقضوا العهد من عترتى        فقاطعهم بى لم یوصل

 

فبخبخ شیخک لما راى                  عرى عقد حید لم تحلل

 

فقال:ولیکم فاحفظوه                  فمدخله فیکم مدخلى

 

و انا و ما کان من فعلنا                لفى النار فى الدرک الاسفل

 

و ما دم عثمان منج لنا                 من الله فى الموقف المخجل

 

و ان علیا غدا خصمنا                   و یعتز بالله و المرسل

 

یحاسبنا عن امرو جرت                و نحن عن الحق فى معزل

 

فما عذرنا یوم کشف الغطا                    لک الویل منه غذا کم لى

 

الا یابن هند ابعت الجنان                        بعهد عهدت و لم توف لى

 

و اخسرت اخراک کیما تنال           یسیر الحطام من الاجزل

 

و اصبحت بالناس حقى استفام             لک الملک من ملک محول

 

و کنت کمقتنص فى الشراک        تذود الظما عن المنهل

 

کانک انسیت لیل الهریر                بصفین مع هولها المهول

 

و قدبت تذرق ذرق النعام             جذارا من البطل المقبل

 

و حین ازاح جیوش الضلال              و افاک کالاسد المبسل

 

و قد ضاق منک علیک الخناق                 و صار بک الرحب کالفلفل

 

و قولک: یاعمرو این المفر             من الفارس الفور المسبیل؟

 

عسى حیله من عن کنیه             فان فوادى فى عسعل

 

و شاطرتنى کل ما یستقیم                   من الملک دهرک لم یکمل

 

فقمت على عجلتى رافعا            و اکشف عن سواتى اذیلى

 

فستر عن وجهه و انثنى               حیا و روعک لم یعقل

 

و انت لخوفک من باسه               هناک ملئت من الافکل

 

و لما ملکت حماه الانام                و نالت عصاک ید الاول

 

منحت لغیرى وزن الجبال             و لم تعطنى زنه الخردل

 

و انحلت مصرا لعبد الملک            و انت عن الغى لم تعدل

 

و ان کنت تطمع فیها فقد             تخلى القطا من الااجدل

 

و ان لم تسامح الى ردها             فانى لحوبکم مصطلى

 

بخیل جیاد و شم الانوف              و بالمرهفات و بالذبل

 

و اکشف عنک حجاب الغرور                   و ایقظ نائمه الاثکل

 

فانک من امره المومنین                و دعوى الخلافه فى معزل

 

و مالک فیها و لا ذره                     و لا لجدودک بالاول

 

فان کان بینکما نسبه                   فاین الحسام من المنجل

 

و این الحصامن نجوم السما         و این معاویه من على؟

 

فان کنت فیهابلغت المنى           ففى عنقى علق الجلجل

 

 

ترجمه اشعار عمرو بن عاص

 

 

بحمد خداوند نظم آفرین                  شد آغاز نظم نغز متین

 

بهر بحر اندیشه ام رو نهاد               به بحر تقارب بر آمد مراد

 

کنون از معاویه گویم سخن               هم از عمرو بن عاص پر مکر و فن

 

فعول فعول فعول فعول                    ملوم اکول، ظلوم جهول

 

معاویه بنوشت او را که زود          خراجى که از مصر کردى تو سود

 

بباید که بفرستى آنرا بشام              تعلل زامرم مکن، و السلام

 

یکى چامه در پاسخش عمرو داد        چو خواندش بر آورد آه از نهاد

 

مرا ین چامه را " جلجلیه است نام         نمایم بشرحش کنون اهتمام

 

بود این چکامه این شاهکار                    زیک روسپى زاده در روزگار

 

نگر تا چسان داده داد سخن          بوصف شه اولیا بوالحسن

 

معاویه بر من مشو ناسپاس             مزن خود بنادانى و التباس

 

بیار آر کاندر هواداریت                      چها کردم اند پى یاریت

 

بشام و باهلش زمکر و فریب              چه غوغا بپا کردم اى نانجیب

 

که تا خلق سویت شتابان شدند        چو گاوان بگسسته از قید و بند

 

دگرگون نمودم من آئینشان               بنام تو آمیختم دینشان

 

چو با پیشواى ره راستى                  بعصیان و طغیان تو برخاستى

 

بدانسان دگرگون نمودم امور              که افکندم آن خلق را درغرور

 

بخونى که از احمقى شد هدر            بپا کردم آن جنگ و آن شور و شر

 

که با سرور اوصیا از جفا                   چنان جنگ خونین نمودم بپا

 

زدم مصحفى چند بر نیزه ها              و زین حیله برپا نمودم چها

 

در آندم که شد شیر حق حمله ور      چسان حیله کردم بدفع خطر

 

نمودم ... ستم پیشه گان را برانگیختم   بحیدر خدنگ جفا ریختم

 

که تا جمله از حیله و مکر من              نهفتند رخ راز نور زمن

 

فراموش کردى که با اشعرى              چسان حیله کردم گه داورى

 

بنرمى چسان دادمش من فر یب           که با خلع حیدر شدى بى رقیب

 

پس از ناامیدى بر آمد مراد                  زمام خلافت بدستت فتاد

 

بپوشاندمت جامه سرورى                  چو در دست اهریمن انگشترى

 

ببردم تو را بر فراز سریر                بیفتاد از کار، شمشیر و تیر

 

اگر چه ترا آن مقام بلند                     نبد در خور اى پست ناارجمند

 

تو را من نمایاندم اندر جهان           زمن نامور گشتى و قهرمان

 

گران است بر من که نشناختى           مرا، اى جگرخوار زاده دنى

 

اگر من نبودم هوادار تو                           وزیر و مشیر و نگهدار تو

 

نبودت بر این جایگه هیچ راه                   نبودى تو فرمانروا هیچگاه

 

اگر من نبودم، تو همچون زنان               پس پرده در خانه بودى نهان

 

نمودیم از جهل یارى تو را                      ایا زاده هند شوم دغا

 

ببردیمت اندر فراز از نشیب                    ز پستى بماندیم خود بى نصیب

 

بنا حق تو را بر سه سرفراز                        مقدم نمودیم از حرص و آز

 

شهى کز پیمبر بامر اله                          شد او بر همه سرور و دادخواه

 

چه بسیار در هر مقام                            که تصریح فرمود او را بنام

 

بروز غدیر آن شه انبیا                            به منبر بر آمد چو بدر سما

 

به امر خداوندگار عزیز                     ببانگ رسا آن شه با تمیز

 

در آندم که کف بر کفش داشت جفت     بر جملگى این در نغز سفت

 

که آیا نیم من سزاوارتر                          زجان شما بر شما سربسر؟

 

بگفتند آرى تو اولى زما                          بما هستى اى سرور و رهنما

 

در آندم نمود آن شه ملک دین                 على را امیر همه مومنین

 

بفرمود من کنت مولاه را                        که جمله شناسند آن شاه را

 

پس آنگه برآورد دست دعا                     بدرگاه بیچون و گفت: اى خدا

 

هر آنکس که او را بود دوستدار              ورا دوست باش و ورا دستیار

 

هر آنکس بکینش ببندد میان                  ورا باش دشمن بهر دو جهان

 

سپس گفت: با عترت پاک من                مبادا که باشید پیمان شکن

 

ار آنکس که از عترتم شد جدا                  دگر با منش نیست راه بقا

 

چو استاد تو دید این ماجرا                      دگر نگسلد رشته مرتضى

 

بتحسین برآمد زاعجاب و گفت                على را که: به به تو را نیست جفت

 

مراد همه خلق را رهبرى                       تو مولاى و بر همه سرورى

 

خلاصه در آن مجمع باشکوه                   پیمبر بفرمود با آن گروه

 

که پاس على را بدارید هان                   على شد امیر همه مومنان

 

معاویه با این اساس متین                     که برپا نمود آن نبى امین

 

بیاید نمائیم خود اعتراف                             که جمله گرفتیم راه گزاف

 

نمودیم خود را در این جور و کین                      گرفتار در اسفل سافلین

 

بدرگاه حق جملگى شرمسار                   اسیر عذاب و گرفتار نار

 

نه جبران شرمندگیها شود                     نه وز خون عثمان نجاتى بود

 

على آن عزیز خداى ودود                       بود خصم ما جمله یوم الورود

 

زحق دور و درجور خود سوخیتم                       زهى زشت نامى که اندوختیم

 

حساب من و تو بدست على است         بلى روز محشر محاسب على است

 

چه عذرى است ما را بروز جزا               در آندم که افتد زرخ پرده ها

 

پس اى واى بر تو در آن روز سخت          سپس بر من مجرم تیره بخت

 

ایا زاده هند بد باختى                             سرانجام خود را تبه ساختى

 

تو عهدى که با من نمودى چه شد؟          وفائى نکردى تو بر عهد خود

 

بکامى که بگرفتى از این جهان               که ناچیز و ناپایدار است آن

 

مزایاى بسیار دادى زدست                        زیان کردى و گشتى از هیچ مست

 

من از خلق غافل نگشتم دمى               نمودم بسى مکر و نامردمى

 

که تا شد میسر ترا ملک و جاه                 رسیدى باین مسند و تکیه گاه

 

و گرنه تو اندر صف کارزار                        بدى در کمین تا نمائى شکار

 

فراموش کردى که لیل هریر                   بصفین در آن وحشت بى نظیر

 

بخوابیدى و چون شترمرغ زار                    تغوط نمودى بخود بى قرار

 

در آندم که آن یکه تاز دلیر                       براند از میان آنسپاه شریر

 

چو شیرى دمان خشمگین حمله ور        تو از ترس با خاطرى پر شرر

 

زمن چاره مى خواستى و مفر                  زچنگال حیدر شه حیه در

 

ببستى د رآندم تو عهد و قرار                   تفو بر تو و عهدت اى نابکار

 

که چون شاهد ملکت آمد ببر                  مسخر شدت مملکت سربسر

 

مرا نیمى از آنچه عاید شود                     ببخشائى از جنس و نوع و عدد

 

بر این سیره من حیله ها ساختم           بتدبیر این امر پرداختم

 

نمودم عیان عورتم بى درنگ                  بدادم تن اندر چنین عار و ننگ

 

شه اولیا از حیا رخ بتافت                       دل بى قرار تو آرام یافت

 

پس از آن همه ترس و لرز شدید            تو را طالع عز و مکنت دمید

 

چو بر اوج عزت شدى مستقر                 تو را عهد و پیمان برفت از نظر

 

به اغیار دادى عطاى زیاد                       ولى یار خود را ببردى زیاد

 

بدادى به عبدالملک مصر را                    نمودى در این کار بر من جفا

 

بهر حال اکنون که مصر ازمنست           به وصلش دلم راحت و ایمن است

 

نما از خراجش تو صرف نظر                   زتکرار این گفتگو درگذر

 

تو را اگر به مصر است چشم امید          زبام تو مرغ تمنا پرید

 

و گرنه کنم آنچه ناکردنى است              بگویم هر آنچه که ناگفتنى است

 

برانگیزم از مصر خیل و سپاه                  کنم روزگار ترا بس تباه

 

دل خلق بر تو دگرگون کنم                              حجاب غرور از میان برکنم

 

کنم خلق را آگه از حال تو                      برآرم زبن نخل آمال تو

 

عیان سازم این نکته نغز را                     برون آرم از پوست این مغز را

 

که از منصب امرة المومنین                              تو دورى تو را نیست حقى چنین

 

خلافت کجا و تو اندر کجا                        چه نسبت بود بین ارض و سماء

 

معاویه آن عنصر جاهلى                        نباشد قرین با على ولى

 

خلاصه، معاویه این را بدان                      نباشى تو را از مکر من در امان

 

مپندار کاکنون شدى کامیاب                  دگر نیست با عمرو عاصت حساب

 

منم اشتر پیش آهنگ تو                        بگردن مرا هست آن زنگ تو

 

چو جنبد سرم زنگ آرد صدا                    ازین زنگ سنگت شود برملا

 

پس از آنکه این ابیات به سمع معاویه رسید، دیگر متعرض او نشد

 

مرحوم علامه محمد تقی جعفری در خاطره ای که مربوط به جمع برخی از جامعه شناسان برتر دنیا در دانمارک است که پیرامون موضوع مهمی با عنوان «ارزش واقعی انسان به چیست» به بحث و تبادل نظر می پرداختند، می گوید: هنگامی که نوبت به بنده رسید، گفتم: اگر می خواهید بدانید یک انسان چقدر ارزش دارد، ببینید به چه چیزی علاقه دارد و به چه چیزی عشق می ورزد. 

 علامه در ادامه این خاطره می گوید: کسی که عشقش یک آپارتمان دو طبقه است، در واقع ارزشش به مقدار همان آپارتمان است. کسی که عشقش ماشینش است، ارزشش به همان میزان است. اما کسی که عشقش خدای متعال است، ارزشش به اندازه خداست... من این مطلب را گفتم و پایین آمدم. وقتی جامعه شناسان سخنان من را شنیدند،

جرج جرداق درباره راز عدم نوشتن در باره شخصیت دیگری غیر از علی علیه السلام سخن می‌گوید و بیان می‌کند: عده‌ای از مردم کشورهای حوزه خلیج فارس و مصر به من پیشنهاد می‌کردند که مثلا در مورد عمر و یا دیگران بنویسم... اما من نپذیرفتم نه به این خاطر که بخواهم بگویم عمر و یا کس دیگری بد است نه اصلا اینطور نبود بلکه من پس از علی علیه اسلام کسی را شایسته نوشتن ندیدم و تصمیم گرفتم که جز در مورد علی(ع) ننویسم.

 ابن ابى‌الحدید یکی از شارحان معروفِ معتزلیِ نهج‌البلاغه  می‌گوید: «او پیشواى فصحاء و استاد بلغاء است و در شأن کلامش گفته‏ اند از سخن خدا فروتر و از سخن مردمان فراتر است و تمام فصحاء، فن خطابه و سخنورى را از سخنان و خطبه‌های او آموخته‌‏اند. براى اثبات درجه ‏اعلاى فصاحت و بلاغت او همین نهج‌البلاغه که من به شرحش اقدام می‌نمایم، کافى است که هیچ یک از فصحاى صحابه یک دهم آن، حتى نصف یک دهم آن را نمی‌‏توانند تدوین کنند.»

شیخ محمد عبدُه از علمای سنی مصری و شارح نهج‏‌البلاغه می ‏گوید: «همه‏ دانشمندان و آگاهان این زبان معتقدند، سخن علی(ع) بعد از کلام خداوند تعالی و پیامبرش، برترین و بلیغ‏‌ترین؛ در جوهر و مایه، پربارترین؛ در شیوه و سبک، بلندترین و در معنا، جامع‏‌ترین کلام است.»

نرسیسیان، از دانشمندان مسیحی  درباره علی(ع) چنین می‌گوید: «اگر این خطیب بزرگ (علی(ع)) در عصر ما هم اکنون بر منبر کوفه پا می ‏نهاد، می‏‌دیدید که مسجد کوفه با آن پهناوری‌اش از سران و بزرگان اروپا موج می‏زد، می‌‏آمدند تا از دریای سرریز دانشش، روحشان را سیراب کنند.»

لامنس مستشرق معروف بلژیکی هم در وصف عظمت امام(ع) چنین می‌نویسد: 

«برای عظمت علی(ع) همین بس که تمام اخبار و تواریخ علمی اسلامی، از او سرچشمه می‌گیرد. او حافظه و قوه شگفت‌انگیزی داشته است. همه علما و دانشمندان، اخبار احادیث خود را برای وثوق و اعتبار به او می‌رسانند. علمای اسلام از موافق و مخالف، از دوست و دشمن، مفتخرند که گفتار خود را به علی(ع) مستند دارند، چون گفتار او حجیت قطعی داشت و او باب مدینه علم بود و با روح کلی پیوستگی تام داشت.»

روکس عزیزی از ادیبان برجسته مسیحی می‌گوید: 

«اسلام در مسائل مختلف فقیه‌تر از علی(ع) را به خود ندیده است... علی(ع) عالم به تورات و انجیل و قرآن بود.»  

1. ابن ابی الحدید می‌گوید: 

«انّ سطراً واحداً من نهج البلاغه یساوی ألف سطر من کلام ابن نباته و هو الخطیب الفاضل الذی اتّفق الناس علی أنه أوحد عصره فی فنّه»؛[1] 

یک سطر از نهج البلاغه برابر با هزار سطر از کلام ابن نباته است که به اتفاق دانشمندان خطیبی فاضل و در فن خود یگانة عصر خویش بوده است. 


2. دکتر زکی مبارک می‌گوید: 

«لامفرّ من الإعتراف بإنّ نهج البلاغه له اصول و الّا فهو شاهد علی أن الشیعة کانوا من أقدر الناس علی صناعة الکلام البلیغ»؛[2] 

چاره‌ای نیست جز این که باید اعتراف کنیم نهج البلاغه اصالت دارد و از اصلی معتبر نقل شده است و گرنه باید بگوییم، شیعه تواناترین مردم جهان در ساختن کلام بلیغ است. 

وقتی از اسقف اعظم سابق روم ارتدوکس «الیاس چهارم» درباره برجسته ترین آثار ادبی مورد علاقه اش پرسیدند

 پاسخ داد: 

« قرآن و نهج البلاغه را دوست دارم.» 

->