فرامرز میرشکار مبارکه

نویسنده و صاحب نظر فرهنگی، هنری ، اجتماعی

ثروتمند و عارف

  • ۱۲۲

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.
عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟
گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.

بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟
گفت: خودم را می بینم.
عارف گفت: دیگر دیگران را نمی بینی.
آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند: شیشه.
اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی.

این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن:
وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می کند.
اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند.
تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشمهایت برداری، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری…

اوج بلندی و قدرت

  • ۱۲۸
اوج بلندی و قدرت

کوهنورد جوانی تصمیم گرفت قله اورست را فتح کند،بارها تلاش کرد اما  هر بار ناکام بر می گشت، تا جایی که در سال چهارم تلاشش مسوولان کوهنوردی به سراغش رفتند و گفتند: جوان عزیز، می بینی که نمی توانی به قله برسی، بهتر نیست از این فکر خارج شوی؟کوهنورد جوان با قاطعیت پاسخ داد: نه! و موقعی که از او دلیلش را پرسیدند گفت: دلیلش خیلی واضح است، اورست در اوج بلندی و قدرت است اما من همواره در حال رشد و در حال رسیدن به بلندی و قدرت ... پس یقینا یک روز از او پیشی می گیرم!نوشته: جبران خلیل جبران

فرمول زد و بند ایرانی

  • ۱۰۳

دارویی بسیار جدید پس از آزمایش روی حیوانات قرار بود روی انسانها امتحان شود ولی امکان مرگ شخص نیز وجود داشت.

سه نفر داوطلب تزریق این داروی جدید شدند. یک آلمانی، یک فرانسوی و یک ایرانی.

به آلمانی گفتند: چه قدر می گیری، گفت 100هزار دلار.

گفتند: برای چه؟

گفت: اگر مُردم برسد به همسرم.

به فرانسوی گفتند: چقدر؟

گفت: 200 هزار دلار که اگر مردم 100هزار برسد به همسرم و 100 هزار برسد به معشوقم.

به ایرانی گفتند: چقدر می گیری؟ گفت 300 هزار دلار.

گفتند چرا؟

گفت: 100 هزار دلار بابت شیرینی، برای شما که اینجا دارید زحمت می کشید 100 هزار دلار هم واسه خودم، 100 هزار دلار هم می دهیم به این آلمانیه و دارو را به او تزریق می کنیم

عارف حقیقی

  • ۱۱۰

گویند عارفی قصد حج کرد.فرزندش از او پرسید: پدر کجا می خواهی بروی؟پدر گفت: به خانه خدایم.

پسر به تصور آن که هر کس به خانه خدا می رود، او را هم می بیند! پرسید: پدر! چرا مرا با خود نمی بری؟گفت: مناسب تو نیست.پسر گریه سر داد. پدر را رقت دست داد و او را با خود برد.هنگام طواف پسر پرسید: پس خدای ما کجاست؟

پدر گفت: خدا در آسمان است.پسر بیفتاد و بمرد!

پدر وحشت زده فریاد برآورد: آه ! پسرم چه شد؟ آه فرزندم کجا رفت؟

از گوشه خانه صدایی شنید که می گفت: تو به زیارت خانه خدا آمدی و آن را درک کردی. او به دیدن خدا آمده بود و به سوی خدا رفت!

منبع: تفسیر ادبی و عرفانی قرآن مجید ، خواجه عبدالله انصاری

ملاقات

  • ۱۲۷

چون خدای تبارک و تعالی خواست جان ابراهیم را بگیرد ملک الموت را فرستاد و او گفت: یا ابراهیم درود بر تو.

ابراهیم فرمود: ای عزرائیل برای دیدن من آمدی یا برای مرگم؟

گفت: برای مرگ و باید اجابت کنی.

ابراهیم گفت: دیدی که دوستی دوست خود را بمیراند؟

خطاب آمد: ای عزرائیل به ابراهیم بگو: دوستی را دیدی که ملاقات دوستش را بد بدارد؟

براستی که هر دوستی خواهان ملاقات دوست است.

حتی در شکست هم باید دنبال فرصت باشیم

  • ۱۲۱
حتی در شکست هم باید دنبال فرصت باشیم

ادیسون در سنبن پیری پس از اختراع چراغ برق یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را..

دارای ایراد اما وجود تیم

  • ۱۱۵
دارای ایراد اما وجود تیم

در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.

می‌گویند خارپشت ها وخامت اوضاع را دریافتند و تصمیم گرفتند دور هم جمع شوند و بدین ترتیب...

سعادت ما در سعادت و مسرت دیگران است

  • ۱۲۶۰
دوستی می گفت:
به سمیناری دعوت شدم که در ورودی, به هر یک از مدعوین بادکنکی می دادند!
سخنران بعد ازخوشامدگویی از حاضرین که ۵۰نفر بودند,تقاضا کرد با ماژیک اسم خود را روی بادکنک نوشته و آن را در اطاقی که سمت راست سالن بود بگذارند و خود در سمت چپ جمع شوند.

برنامه‌نویس و مهندس

  • ۱۳۰۶

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانی هوائی کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند.

برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: «مایلی با همدیگر بازی کنیم؟»

مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روی خودش کشید.

طوطی سخنگو

  • ۱۲۸۳

خانمی یک طوطی سخنگو خرید. اما روز بعد آن را برگرداند و به صاحب مغازه گفت:« این پرنده صحبت نمی کند.» صاحب مغازه گفت: « آیا در قفسش آینه ای هست؟ طوطی ها عاشق آینه هستند، آن ها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند.» آن خانم یک آینه خرید و رفت.

مردی با دوچرخه

  • ۱۰۵۸

مردی با دوچرخه به خط مرزی میرسد.او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد.مامور مرزی میپرسد : « در کیسه ها چه داری؟». او میگوید «شن» مامور او را از دوچرخه پیاده میکند و چون به او مشکوک بود ،